تبليغاتX
هزار قطره از آن بالا می بارد.

هزار قطره از آن بالا می بارد.

آنگاه حتماً ترسمان می ریزد ...

 

انسانها خشونت را در قالب دفاع از خود آموخته اند  و خواست های حقیرانه شان را به فرزندان خود    می آموزند . اینگونه است که :

قتل جای مرگ را می گیرد .

سکس جای عشق را می گیرد.  

خشونت جای نقد را می گیرد.

سرعت ، جای حرکت را می گیرد .

بی معنایی جای کلمات را

و کلمات ، رفته رفته در قالب زبان ، نقشه نابودی انسان را پی می ریزد . برای همین تصمیم گرفتم دهانم را ببندم زیرا دیگر از کلمات میتر سم. با این همه می اندیشم ، هر چیزی در این جهان با خود ته مانده ای دارد ، که اگر آن را دریابیم ، می توانیم راهِ یافتن جدید پاسخ ها را ، برای جدید ترین سئوالات پیدا کنیم .

در ته ماندهء یک نگاه

در ته مانده یک صدا

در ته مانده یک لبخند

در ته مانده یک فنجان چای یا قهوه که می توانی آینده را گاه در آن بیابی . قهوه ، تاریکی فنجان روز است و در ته مانده یک کلمه ، چیزی هست که ما هرگز آن را نمی بینیم . پس چیزی را از دست می دهیم  و به همین دلیل به خاطر نمی آوریم . اما باید بیاموزیم،همهء آن از یاد رفته ها و ته مانده های شگفت آور را به خاطر آوریم . 

آنگاه حتماً ترسمان می ریزد ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:54  توسط Saghar  | 

حضور بزرگ

 

غروب جهان است .گویی دنیا در جایی از سرنوشت خود ایستاده  است تا به ما نگاه کند ، دقیق شود و ببیند آیا ما انسانها به تماشایش می رویم ؟ این  غروب ، غروب من است ، غروب کوچکی از این هستیِ بی پایان و هولناک که می توانم در آن احساس کنم ، از دنیای بیهودگی به خانه باز نمی گردم .آخر امروز در این غروب کوچک ، از کوه بزرگ برگشته ام .همین حالا ، یعنی چند لحظه پیش . هنوز ته مانده سرمای بیرون ، در اطراف تنم ، احساس می شود ، همچون گرمای آتش که شعاعی از اطراف خود را گرم می کند .

جایی رفته بودم و از جایی می آیم که روزگاری پر از عارفان و نی شبانان و موسیقی خدایان و سواران اساطیری و قهرمانان بی نام و گمنام و پیامبران بود . کوه را می گویم ! اما امروز جز منظره ای در بلندی ها و چشم اندازها و هدفی برای فتح کوهنوردان مجهز معنای دیگری ندارد .حالا کوه فقط کوه است ، توده ای بزرگ از انواع سنگ هایی که زمین شناسان برای هر یک از آنها نامی گذاشته اند . توده ای بزرگ از انواع خاک و گیاه با شکل های گاه شگفت انگیز، غرور آفرین و گاه ترسناک . کوهی که می تواند به شهر های بزرگ و بی درخت ، زیبایی خاصی ببخشد ، در عکس های یادگاری ، کارت پستال ها و از پشت پنجره بیمارستان ها ، کمی امید به بیماران هدیه کند ،بیمارانی که نمی دانند خواهند مرد ، یا روزی به خیابان باز خواهند گشت و خود را به بالای آن کوه خواهند رساند . همین .

آنجا برف بسیاری بود و لحظه زیادی برای تماشا کردن .

وقتی به درون طبیعت می روم ، این احساس در من بیشتر می شود که چقدر فقیرم و در این فقر بزرگ ، ناگهان در می یابم که ثروت بزرگ با من است .و این احساس در من بیشتر می شود که هیچ سرمایه ای ندارم ، جز نگاه کردن ، نگاه کردن ، نگاه کردن .

می خواهم برایتان بنویسم آیا ما آدمها پس از این همه قرن که ادعا میکنیم زندگی کرده ایم و ادعا می کنیم خیلی چیز ها دیده ایم ، آیا به راستی و به خوبی   آموخته ایم   که            " نگاه کنیم "  ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 0:9  توسط Saghar  | 

دیر شد ... ؟

 

...! ما دیر فهمیدیم ، جهانی که ساخته ایم روزی ما را از پای در خواهد آورد .

    ما دیر فهمیدیم ، خیلی دیر، که زشتیِ این جهان ، نتیجه زیبا خواهی ما خواهد بود .

این همه رنج ، نتیجه آسوده خواهی ما و این همه جنگ ، نتیجه صلح طلبی ما . و امروز که 

می خواهیم جهان واحدی بسازیم ، قطعه قطعه تر از هر وقت خواهیم شد . چرا که هر کدام

از صاحبان قدرت جهان را به شکل خود می خواهند . خودی که بر دانشش استوار است ،

دانششی که نه برای اطاعت از خداوند ، که برای تسلط بر او آموخته است .

   

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:14  توسط Saghar  | 

ادامه دروغ ...

 

این مطلب در ادامه متن زیبای دوست عزیزم منیب است :

 

زمان آن فرا رسیده است ، که به خود دروغ نگوییم . از زیر نقابی که بر صورتمان می زنیم بیرون آییم و اندکی فقط اندکی خودمان باشیم ، بی آنکه بترسیم ، بی آنکه نگران باشیم که دیگران چه می گویند ...

آیا به این اندیشیده ایم که چرا خداوند مارا آفریده است و ما در این کره خاکی چه باید بکنیم ؟ راستی ! ما باید  چه کنیم؟ آیا گذر زندگی آنهم به شکل کاملاً تکراری ؟ بی آنکه کسی را شاد کنیم و یا تـــأثیری در دیگران بگذاریم ؟ مگر ما جزئی از روح واحد جهان نیستیم ؟ مگر ما نیز در حال خواندن نغمه زندگی نیستیم ؟

پس این را باید بدانیم که هر یک از اعمال ما تأثیری در تمامی موجودات هستی می گذارد .  باید بدانیم که تنها نیروی عشق و محبت است  که سبب ارتقاء روحمان در عالم بعد می گردد و چون شم هدایت ما در عالم بعد خواهد بود و به ما یاری می رساند تا از کوره راههای پر پیچ و خم عالم دیگر  به سلامت عبور کنیم .

میزان عشق ورزیدن معیاری است که اعمالمان توسط آن سنجیده می شود و عشق ورزیده شدن برکتی است که در ثانیه ثانیه زندگی ما شامل حالمان می گردد . ولی آیا به اندازه کافی از آن بهره برده ایم و یا می بریم ؟

آیا ما فقط زنده ایم که خود را دریابیم و خود را زندگی کنیم ؟

آیا می دانیم صرف ثانیه های زندگی بخاطر پیشرفت های دنیوی و کسب مقام های دنیوی و کسب مقام های روحانی بدون عشق و محبت خالصانه نسبت به دیگران، تلف کردن عمرمان است ؟

دریابیم و مطمئن باشیم که فقط باید محبت کرد و این را بدانیم که تا زنده ایم باید قدر این فرصت گرانبها را بدانیم ، زیرا  نمی دانیم که تا چه زمانی زنده ایم .

زنده ها تا زنده اند                  در پی جان و دلند

گر بمیرند داد زنند                " این زمان کی رفته است ؟ 

من کجا   اینجا کجا ؟           شهرت و مالم کجا ؟؟         دین و ایمانم کجا ؟؟؟

من که در دنیا تکم !      در پی کار خودم !    من ندارم گنهی !     وانگهی ...اینجا کجا ؟ "

آن خداوند رحیم ،  منبع عشق عظیم            گوید ار غیب منیع :

" دین و ایمانت بجا !        شهرت و کارت بجا !       گنهت هم بی صدا !!

عشق به بندت پس  کجا ؟        مهر و محبت، پس کجا ؟

این همان حلقه است که تو          تا ابد داری به سر

بنده  بی عشق و مهر                 ماند اینجا  بی گذر   "

 

                                            عاشقانه گام بردارید  

                                                         و روحتان سرمست از باده عشق الهی باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:39  توسط Saghar  | 

سفید

 

دوباره نزد تو آمدم . می دانم دوستم نداری . همیشه سفیدی و پاکی تو را با حرف های پوچ و کودکانه ام کثیف و بدرنگ می کنم . ولی تو بگو ، تو که همیشه پر از سکوت پر معنای آدمی !  تو بگو گاه من چیست که دوستی جز و ندارم ؟! تو بگو که تقصیر من چیست که همدمی جز تو نیست ؟!

نمی خواهم یار و همراه من ، تنهایی من باشد .من تو را دارم ، اگر چه تو میلیون ها نفر را  داری! من همیشه قلمم ، همیشه حرف ، همیشه بی کسی ...

ولی تو چی؟ تو که سپیدی و روشنی خود را با تمام وجودت به همه ارزانی می کنی ... تو که همه گوشی ، همه خروشی .

این چه سینه گشاده ایست که خروش و فغان همه را می پذیرد ؟ این چه دل وسیعیست که مرحمی بر فریاد درد های بی کسیسیت ؟

غوطه خورده ایم درانبوه رنج ! چگونه است این درد بغرنج که سکوت تو را مثل دست های گرم مادرانه بر سر ما می کشد ؟

بارها سعی کرده ام در میان هم جنسانم کسی را بیابم تا از زخم کلام من در امان باشی ، اما خاکیان اینجا با تیشه ی  همیشگی ، دل خراشیده ی  مرا ریشه ریشه می کنند .

                                                                    مفری جز تو نیست . پناهی غیر تو ندارم .

بگذار من هم با تو باشم .بگذار من هم چند خطی بر رویت بنویسم . من هم به تو مدیونم ، دینی  که ادای آن ممکن نیست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:56  توسط Saghar  | 

میخواهم بخوابم ، خسته ام .

 

میخواهم بخوابم ، خسته ام . اما خوابم نمی برد .

کنار پنجره می ایستم و نگاه می کنم .امشب،شب دیگری است . تمام این مدت باران می باریده است و من نمی دانستم.اکنون دیگر نمی بارد .

سکوت تازه ای می شنوم ...

ای کاش بودی ، ای کاش می توانستی یک لحظه از این لحظه ی درخشان را ببینی.

شب چنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب ،

                                                                                       آرامترین شب جهان است.

 امشب من تو را لمس خواهم کرد ، تو را در هیـ؛ت تمام آدمیان لمس خواهم کرد.آن گاه مرا خواهی دانست .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 3:52  توسط Saghar  | 

رویا

 

...! رؤیا واقعیترین حقیقت ممکن است ، شاید توچیز دیگری بگویی ۰اما باور من این است : جهان را رؤیا های ما می سازد.

قصه ها رؤیا هایی بیش نیستند .قصه ها، شب نوشته ها ، شعر ها و کتاب ها رؤیا هایی اند که ما به جهان هدیه می دهیم.آنها برای شادی ما می آیند. برای اینکه همه ی آن چیز هایی که آغاز شدنمان را مانع اند ، از میان بردارند.برای این می آیند که بدانیم ، پشت هر لحظه و هر چیز ، لحظه و چیز دیگری وجود دارد .

کسی چه می داد ، شاید هر شیء و هر لحظه ، همان شیء و همان لحظه ای باشد که به انسان معنا می دهد.کسی چه می داند ، شاید نجات در پشت یکی از این لحظه هاست ...

        

 

                                                                                 بهمن  ۸۵

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 3:39  توسط Saghar  | 

گریه می کنم ...

 

...! امشب از آن شب هاست که روبروی آینه ایستاده ام و با خودم حرف می زنم.

با خودم حرف می زنم ، می خندم ، نمی خندم و نگاه می کنم.بعد، خودم را می زنم ، به صورتم می کوبم . آن قدر که گریه ام  می گیرد.برای کارهای کرده ، برای کارهای نکرده . برای قصه های از یاد رفته و عینک های ذره بینی دور که فراموش شده اند. برای چهره های به خاک سپرده و برای کودکانی که به دنیا می آیند،خودم را می زنم ، آنقدر که گریه ام می گیرد.

اگر در آن غروب صدایم به تو می رسید ، می گفتم :گریه سرآغاز دگرگونی است.

                                                                 

                                                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 23:47  توسط Saghar  | 

 

به جایی نگاه می کنم.نمی دانم کجاست،و چه طولانی.آن قدر که همه چیز از یادم میرود و دیگر هیچ صدایی نمی شنوم . دقیقه ها از کنار زندگی ام می گذرند.غروب فرا می رسد و نور نارنجی آن برگ ها ، به شیشه ، به اتاق می تابد و باز مثل همیشه که با خود حرف می زنم ، به سخن در می آیم :

ـمرک برای پیران نجات است. 

 

                                                                                               بهمن ۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:59  توسط Saghar  | 

سکوت باغ

 

باغ همان باغ دیرینه است،با برگ های بسیارش که از شاخه جدا می شوندو با چرخشی آرام فرود می آیند.

در باغ تنها برگ ها می ریزند و باد که می آید ،و گاه پرواز کوتاه  پرندگان پاییزی.هیچ حضوری در باغ حس نمی شودو هیچ پرنده ای از حضور انسانی نمی هراسد.

پس آن صدای پا ازآنِ که بود؟از کجا می آمد؟به کجا رفته است؟                     باز می گردم.یک قدم،دو قدم،و در را به آرامی به روی باغ ،حوض،سه درخت ، دو درخت،یک درخت می بندم و باز شکاف نازکی از نور می ماند با در دیرینه ای که بسته می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:27  توسط Saghar  |