آنگاه حتماً ترسمان می ریزد ...
انسانها خشونت را در قالب دفاع از خود آموخته اند و خواست های حقیرانه شان را به فرزندان خود می آموزند . اینگونه است که :
قتل جای مرگ را می گیرد .
سکس جای عشق را می گیرد.
خشونت جای نقد را می گیرد.
سرعت ، جای حرکت را می گیرد .
بی معنایی جای کلمات را
و کلمات ، رفته رفته در قالب زبان ، نقشه نابودی انسان را پی می ریزد . برای همین تصمیم گرفتم دهانم را ببندم زیرا دیگر از کلمات میتر سم. با این همه می اندیشم ، هر چیزی در این جهان با خود ته مانده ای دارد ، که اگر آن را دریابیم ، می توانیم راهِ یافتن جدید پاسخ ها را ، برای جدید ترین سئوالات پیدا کنیم .
در ته ماندهء یک نگاه
در ته مانده یک صدا
در ته مانده یک لبخند
در ته مانده یک فنجان چای یا قهوه که می توانی آینده را گاه در آن بیابی . قهوه ، تاریکی فنجان روز است و در ته مانده یک کلمه ، چیزی هست که ما هرگز آن را نمی بینیم . پس چیزی را از دست می دهیم و به همین دلیل به خاطر نمی آوریم . اما باید بیاموزیم،همهء آن از یاد رفته ها و ته مانده های شگفت آور را به خاطر آوریم .
آنگاه حتماً ترسمان می ریزد ...